با روحانی کاروان سمت حرم کاظمین علیهماالسلام می رفتیم... رو به روی باب المراد، بی هیچ زیر اندازی نشستیم...کاروان دانشجویی بود.زوج های جوان. ما از مسن ترین هایشان بودیم.زمان ایستاده بود..روحانی حرف می زد...حرفهای خوب..حرفهایی که چند ماه بعد،یک شب جمعه ای یادت بیاید و اشک شود توی چشم هایت.( یعنی می دانی..بی خوابی به سرم زده بود. داشتم کتاب رویای نیمه شب را می خواندم ،از جستجوی نام شخصیت های داستان ـ ابوراجح حماحی ـ یاد روحانی کاروان افتادم و حرفهایش..)

می گفت درست است که همه ائمه نور واحدند..همه امامند و ما به همه توسل می کنیم... اما خیلی از ما آن قدر که به امامزاده ها اعتقاد داریم به امام زمانمان نداریم... می گفت این را باید فهمید که امامِ زمان،امامِ زمانِ ماست و مردم هر عصری،به امام زمانشان رجوع می کردند ..