همسرش می گفت معاونت فرهنگی بسیج دانشجویی دانشگاه شریف بود. خیلی فعال بود. بچه های شریف می دانند... پایه گذار کانون نهج البلاغه بود... نوارخانه ی شهید همت را راه انداخت... معروف بود به اینکه در برگزاری برنامه ها از حدود اعتقاداتش کوتاه نمی اومد... در حریم محرم و نامحرم حتی ممکن بود فکر کنی آدم عنقی است! اما واقعا در حریم خانواده و دوستان و.. شوخ طبع و خنده رو و آدم شادی بود..
علاقه هایش هم همیشه در حد اعلی بود... خیلی مهربان.. علیرضا پسرمان که مریض می شد باید از هر دویشان پرستاری می کردم...
مجری از پدرش پرسید که انتظار این روز را داشتید...
و پدر گفت: بله..یک جور به ما الهام شده بود
و مادر می گفت: گاهی شک می کردم به بودنش در این دنیا...
مادر می گفت: اینکه خدا گلچین است برای من جای تعجب بود که چطور درین دنیا مانده...
همسرش می گفت: اهل تظاهر و شعار نبود...آقا رو از صمیم قلب قبول داشت. در مسائل سیاسی اظهار نظر می کرد اما آخر که می پرسیدی می گفت هر چی آقا بگه. به هیچ جناح و گروهی وابسته نبود...
مجری از مادرش پرسید آن روز چیذر موقع دفن چطور شما قدرت پیدا کردی به آن سخنان زینبی..؟
مادر گفت: دیدم در شان مصطفی نیست که مادرش آنجا فقط گریه کند... دیدم باید حرف بزنم.. از شهید قشقایی هم باید می گفتم چون مصطفی همیشه مخالف بود که شهدا را طبقه بندی کنیم و تفاوت بگذاریم...
رفیق ش می گفت: دکترا قبول شده بودم. ازش پرسیدم تو برنامه ت چیه..کجا می خوای بری...
اتفاقا چند جا هم خواسته بودند ش..
گفت با همین لیسانسی که ما گرفتیم هم خیلی کارها می شود کرد..
مادرش می گفت: ما دو تا مصطفای دیگر هم داریم...پسرش و پسر خواهرش...جوری بزرگشان می کنیم که اسرائیل را به خاک بکشند..
همسرش می گفت: کم می دیدمش...با اینکه پنج شنبه ها به خاطر سمت ش می توانست تعطیل باشد اما همیشه جلسه داشت..بعد از ترور سه شهید قبلی هم بیشتر. در خانه هم همیشه موبایل ش زنگ می خورد یا به طرحی فکر می کرد..
اما خیلی تودار بود..نمی خواست ما ذره ای آب تو دلمون تکون بخوره..
پدر می گفت: زنگ که می زد شروع می کرد به بذله گویی که مرا بخنداند.... باهم رفیق بودیم اما.. رفیق نیمه راه شد..
نه ماه منتظر شروع به کار سایت نطنز شد..پیشنهادات کاری ش را رد کرد که بیاید اینجا که نیاز بود... این جا را جبهه می دانست...
جزوه اولین کسانی بود که وارد کار سایت شدند و از چهار نفر اصلی غنی سازی سه درصد بود...
می گفت گاهی از خستگی با بچه ها جلوی دستگاه ها خوابمان می برد..
سران آژانس یک هفته قبل از شهادتش با او جلسه داشته اند و اعلام کرده بودند.
اما حالا تکذیب می کنند و می گویند ما چنین کسی را نمی شناختیم!
مردم می گن خون مصطفی خون خاصی بود...
این قدر خاص که در قاهره و غزه و سوریه هم می خواهند برایش برنامه بگیرند..
او فقط با خدا معامله کرد و حالا دارد نتیجه اش را می بیند...