شهید اردو

 

دیروز با بچه های راوی و چند تا از رفقای فرهنگی رفتیم دیدن خواهر شهید دیالمه...

از سال ۸۷ یادم ست...

هر روزی که می خواستیم توی فضای باز دانشگاه دکور بزنیم باران گرفت...

مثل پوسترهای جنوب چمران که شسته شد تا صبح!

هر وقت هم که می خواهیم به سمت شمال برویم برف می بارد...

یعنی آسمان این قدر هماهنگ است با ما :)

 

یازده و دو دقیقه آنجا بودیم و  دو و ده دقیقه داشتیم برمی گشتیم...

محل قرار ، همان جا بود که بچگی هایم، کلاس های ایشان(یعنی که خواهر شهید نه خود شهید!) تشکیل می شد و من و دوستم توی اتاق بغلی بازی می کردیم...

 

اما  شهید دیالمه...

ده صفحه ی پشت و رو مطلب نوشتم از شنیده های  آن جلسه...

که در یک کلمه...

اگر بخواهی بگویی شهید دیالمه چه جور آدمی بود،

شاید ،

یعنی به نظرم،

باید بگویی

"آدم متقن ی بود...."

آدمی که همه جای زندگی اش متقن عمل می کند...

و "خدا دوست دارد چون بنده اقدام به کاری می کند، آن را متقن انجام دهد..."(بحار الانوار، ج 22، ص107)

 

آدم متقن،

احتمالا،

 آدمی ست که کار خدا را ،

درست انجام می دهد...

کامل انجام می دهد...

به موقع انجام می دهد...

با شناخت انجام می دهد..

با فهم ظرافت ها و پیش نیازهایش انجام می دهد..

آدمی که ،

جدی می گیرد

..

بعد ،

خدا هم جدی اش می گیرد...

 

شهید دیالمه ، آدمی بوده ، که هرگز ، کم نمی گذاشته...

و منهم من ینتظر.....

 

اغلب شهدا ، وقتی شهید شدند، تازه نامشان را  شنیدم...

شهید شدند و فهمیدم آدمی به این نام بوده و بعد تازه گشتم که ، که بوده و....

 

احمد سوداگر اما این طور نبود.

 

احمد سوداگر پی نوشت نقل قول های روایت گری خیبر بود....

احمد سوداگر راوی جاده های سربی بود...

جاده های سربی که دست گرفته بودم و نمی خواندمش...

 و درست یک هفته پیش مقدمه اش را خواندم فقط ...

 

سیاف زاده که رفت، یادداشتی نوشته بود... از آن یادداشت های دهه شصتی ...

 

از آنها که ادم ها، دل تنگ برادر شهیدشان می نوشتند و بعد چند روز به او می پیوستند...

 و این را آقای بهداروند نوشته:کاتب جاده های سربی......

 

بچه که بودم، گمان نمی کردم که خدا امتحانم کند...

بزرگ تر که شدم، دانستم که خدا امتحان می کند اما فکر می کردم که تا امتحان شدن های من خیلی مانده...

باز بزرگ تر که شدم، حس کردم که امتحان هایم نزدیک است...

و حالا،

یقین دارم که فصل امتحانات است...

 .

.

یک ماه

 

امروز  ـ که بیست و یک بهمن باشد ـ می شود سی روز بعد از بیست و یک دی

می شود سی روز که تو رفته ای

می شود سی روز که ما شهید هم نسل داده ایم

می شود سی روز که قول داده ایم

مصطفای شهید..

 

چه چیزی یک انسان/خانواده/کشور/ملت را تباه می کند؟

 

كسالت، كم‌كارى و تنبلى، يك انسان را، يك خانواده را، يك كشور و يك ملت را تباه ميكند. همه بايد كار كنند؛ كار جهادى...

آقا-نماز جمعه ۱۴ بهمن ۹۰

خوش گذشت...

 

سه شنبه رفتیم چیذر

با پنج تا راوی و سه تا از بچه های مرکز و یک راوی پارسال و یک دوست فیزیکی و سرپرست راوی های پارسال و مصطفی احمدی روشن ، که دو نفر اخر همان جا بهمان پیوستند یا ما بهشان پیوستیم!

کلی هم عکس گرفتیم با دوربین با کیفیت راوی هنر ها که برای یادواره هایمان دچار مشکل جمع آوری عکس نشوید .گناه دارید خب.

بعد هم هیچ وقت خدا توی روزهای برفی ماشین این قدر راحت گیرم نیامده بود که سه شنبه!

برف ، می ریخت روی شیشه ی عکس مصطفای شهید و سر می خورد پایین و او لبخند می زد و آرام گرفته بود بالاخره بعد از بی خوابی و پر کاری سال هایی که طول ش کم بود اما عرض ش زیاد...

و سردش نمی شد با اینکه حتی سنگ قبری و سیمانی هم هنوز نبود.

و ما سردمان بود... خیلی.

 

پی نوشت: از دانشگاه که بخواهید بروید مزار شهید احمدی روشن باید انقلاب سوار مترو شوید و دروازه دولت خط عوض کنید به سمت قیطریه. بعد تا قیطریه با رفقایتان بلوتوث بازی کنید یا کتاب بخوانید یا سخنرانی گوش کنید یا منبر بروید یا پامنبری باشید. دم مترو قیطریه ون هست برای چیذر، درست رو به روی امام زاده علی اکبر پیاده تان می کند.

 

پی نوشت ۲: راجع به کتاب یادگاران م دارم به یک نتایجی می رسم

یعنی از روزی که با بچه ها تصمیم گرفتیم اقلا صد تا خاطره خوب از خود به جای بگذاریم تا روایت فتح مجبور به تفحص برون مرزی نشود برای یافتن خاطره خوب از ما ، به نتیجه رسیدم که فرق کتاب یادگاران ما با شهدا چیست!!

از ما اگر بخواهند یادگاران بنویسند ، (با فرض شهادت و با فرض اینکه آن صد خاطره را فراهم کرده باشیم) اول همه ی خاطرات یک عبارت تکرار خواهد شد و آن این است که:

یک بار....

یعنی اینکه خاطرات خوب ما ، سیره ی ما نیست!منش ما نیست!

"یک بار" انجام شده. پس قابل استناد نیست برای "سیره " شدن

یکی از فرق هایی که شهدا با ما داشتند این بوده که خاطراتشان "مکرر" بود

نه "یک بار" !خوبی هایشان تداوم داشت نه اینکه یک بار اتفاقی پیش امده باشد...

 

حکمت..

 

 

هم سن الان من بود حسن باقری

وقتی بزرگ ترین استراتژیست جنگ بود....

 

این روزها دعایمان کنید...

 

 

پی نوشت:

نامه...

نامه 2

حکومت بعدی

 

دیدار امروز آقا با جوانان اجلاس بیداری اسلامی ، خیلی بیش از انتظارم بود...

شبیه حکومت بعدی بود...

آیه که می خوانی به آن فصاحت عربی....

و به همه شان می گویی عزیزان من..

و آنها دارند "قائد" شان را می بینند..

بعد تو از آن حرف ها می زنی که امام ها نزدیکی های  پیروزی انقلاب ها می زنند...

چقدر دلم برای روسری های حریر بزرگ ضاحیه تنگ شده بود ...!

 

فاطمه ، دختر عماد مغنیه در دیدار آقا

....

ان اکرمکم...

فرحین بما آتاهم الله...

دلم تنگ تان شده بود....

 

--------------------

پی نوشت

سایت آپارات فیلم های زیادی درباره مصطفی احمدی روشن منتشر کرده..

چقدر نامانوس است سر مزار رفیقت کجایید ای شهیدان خدایی بخوانی...

تا دیروز مصطفی صدایش کزده باشی و امروز :شهید...

رفقایت می گفتند: خیلی نامردی مصطفا!

دیروز امروز فردا..  مصطفای شهید

 

همسرش می گفت معاونت فرهنگی بسیج دانشجویی دانشگاه شریف بود. خیلی فعال بود. بچه های شریف می دانند... پایه گذار کانون نهج البلاغه بود... نوارخانه ی شهید همت را راه انداخت... معروف بود به اینکه در برگزاری برنامه ها از حدود اعتقاداتش کوتاه نمی اومد... در حریم محرم و نامحرم حتی ممکن بود فکر کنی آدم عنقی است! اما واقعا در حریم خانواده و دوستان و.. شوخ طبع و خنده رو و آدم شادی بود..

علاقه هایش هم همیشه در حد اعلی بود... خیلی مهربان.. علیرضا پسرمان که مریض می شد باید از هر دویشان پرستاری می کردم...

مجری از پدرش پرسید که انتظار این روز را داشتید...

و پدر گفت: بله..یک جور به ما الهام شده بود

و مادر می گفت: گاهی شک می کردم به بودنش در این دنیا...

مادر می گفت: اینکه خدا گلچین است برای من جای تعجب بود که چطور درین دنیا مانده...

همسرش می گفت: اهل تظاهر و شعار نبود...آقا رو از صمیم قلب قبول داشت. در مسائل سیاسی اظهار نظر می کرد اما آخر که می پرسیدی می گفت هر چی آقا بگه. به هیچ جناح و گروهی وابسته نبود...

مجری از مادرش پرسید آن روز چیذر موقع دفن چطور شما قدرت پیدا کردی به آن سخنان زینبی..؟

مادر گفت: دیدم در شان مصطفی نیست که مادرش آنجا فقط گریه کند... دیدم باید حرف بزنم.. از شهید قشقایی هم باید می گفتم چون مصطفی همیشه مخالف بود که شهدا را طبقه بندی کنیم و تفاوت بگذاریم...

رفیق ش می گفت: دکترا قبول شده بودم. ازش پرسیدم تو برنامه ت چیه..کجا می خوای بری...

اتفاقا چند جا هم خواسته بودند ش..

گفت با همین لیسانسی که ما گرفتیم هم خیلی کارها می شود کرد..

مادرش می گفت: ما دو تا مصطفای دیگر هم داریم...پسرش و پسر خواهرش...جوری بزرگشان می کنیم که اسرائیل را به خاک بکشند..

همسرش می گفت: کم می دیدمش...با اینکه پنج شنبه ها به خاطر سمت ش می توانست تعطیل باشد اما همیشه جلسه داشت..بعد از ترور سه شهید قبلی هم بیشتر. در خانه هم همیشه موبایل ش زنگ می خورد یا به طرحی فکر می کرد..

اما خیلی تودار بود..نمی خواست ما ذره ای آب تو دلمون تکون بخوره..

پدر می گفت: زنگ که می زد شروع می کرد به بذله گویی که مرا بخنداند.... باهم  رفیق بودیم اما.. رفیق نیمه راه شد..

نه ماه منتظر شروع به کار سایت نطنز شد..پیشنهادات کاری ش را رد کرد که بیاید اینجا که نیاز بود... این جا را جبهه می دانست...

جزوه اولین کسانی بود که وارد کار سایت شدند و از چهار نفر اصلی غنی سازی سه درصد بود...

می گفت گاهی از خستگی با بچه ها جلوی دستگاه ها خوابمان می برد..

سران آژانس یک هفته قبل از شهادتش با او جلسه داشته اند و اعلام کرده بودند.

اما حالا تکذیب می کنند و می گویند ما چنین کسی را نمی شناختیم!

 

مردم می گن خون مصطفی خون خاصی بود...

این قدر خاص که در قاهره و غزه و سوریه هم می خواهند برایش برنامه بگیرند..

 

او فقط با خدا معامله کرد و حالا دارد نتیجه اش را می بیند...