میانمار

 

همين امروز شما ملاحظه كنيد؛ در يك كشورى در شرق آسيا - در ميانمار - هزاران انسان مسلمان دارند كشته ميشوند، دارند فدا ميشوند، بر اثر تعصب، بر اثر جهالت - اگر نگوئيم دستهاى سياسى در خود همين مسئله وجود دارد؛ فرض كنيم همان طور كه ادعا ميشود، بر اثر تعصبهاى دينى و مذهبى است - مدعيان دروغين حقوق بشر لب تر نميكنند. همانهائى كه براى حيوانات دل ميسوزانند، همانهائى كه اگر در جوامعى كه مستقل از آنها هستند، وابستهى به آنها نيستند، كوچكترين بهانهاى پيدا كنند، صد برابر آن را بزرگ ميكنند، اينجا در مقابل كشتار يك عده انسان بىگناه، بىدفاع، زن، مرد، كودك، سكوت ميكنند؛ توجيه هم ميكنند! اين، حقوق بشر اينهاست؛ حقوق بشرِ منقطع از اخلاق، منقطع از معنويت، منقطع از خدا. ميگويند اينها ميانمارى نيستند؛ خب، گيرم نباشند - البته دروغ ميگويند، سيصد چهارصد سال است كه اينها در آنجا زندگى ميكنند؛ آنطور كه به ما گزارش ميشود - بايد كشته شوند؟!

آقا / سی و یک تیر ۹۱

ولدی....

 

شاید

اسم پسرم را

مصطفی گذاشتم..

 

شعر آقای حجتی :کنت معک برای تو تکرار می شود...

 

امضاء

- زینننننگ....

-بفرمایید؟

-سلام علیکم.خانم ....... ؟

-سلام علیکم.بله.بفرمایید؟

-از سایت هسته ای نطنز تماس می گیرم!! به یک نفر نظافت چی احتیاج داریم.ظاهرا شما اعلام آمادگی کرده بودید.

-...



صرف نظر از میزان انتزاعی بودن این گفت و گو  ، خیلی برای امضای آن نامه تعلل کردم.

آن قدر که تعداد امضا کنندگان از هزار گذشت

آن قدر که دو شب تا دیر وقت فکر کردم و دست به امضا نبردم...

به دیالوگ بالا فکر می کردم و به جوابی که هنگام هنگامه ممکن است بدهیم.به جوابی که معمولا می دهیم...

(مثلا اینکه عقد برادرم است یا خانه ی مادر شوهرم دعوتیم یا الان که توی امتحان هاست و پروژه هم داریم یا نطنز که خیلی دور است یا من می خواهم پنج شنبه ها تعطیل باشم یا  کارهای بهتری هم می توانم بکنم یا در شرایط روحی خوبی نیستم یا بهتر از من هم هست یا ...!)

فکر می کردم به تمام بهانه هایی که می آوریم.

 

بعد فکر می کردم به اینکه همه ی ما در درجه اول

حاضریم شهید هسته ای باشیم.

بعد حداکثر یک شهید غیر هسته ای!

اما کمتر از آن حاضریم مایه بگذاریم؟

همه ی ما حاضریم برای انقلاب جان بدهیم.

وقت چطور؟

آبرو چطور؟

یک سال از عمر مان؟

...

داشتم به همه ی این ها فکر می کردم.

به کوفه

به غلغله ی خانه ی سلیمان

به شوری که بود

به نامه ای که قرار بود نوشته شود

و هشداری که داده شد :

اگر میترسيد از ادامه راه، اگر رفيق نيمه راه می شويد، اگر بيم ماندن داريد، اگر در خود احتمال سستى میدهيد، پا پيش نگذاريد.

تاریخ توی گوشم می پیچید...

به آن هیجده هزار نفر فکر می کردم که بیعت کرده بودند با مسلم

و به مسلم که وقتی سلام نماز را داد، کسی نمانده بود از ان هیجده هزار نفر

نه آنکه خدای نکرده شما کوفی باشید... نه!

حبیب هم امضاء کرده بود آن نامه را. حبیب باشیم ان شاء الله...

 

اما دو شب فکر کردم به وقت و آبرویی که برایمان گران تر است از جان.

به چیز هایی که حاضریم بدهیم و چیزهایی که...

به مسکن بودن نامه، وقتی بعد از امضایش فکر می کنیم که کاری کرده ایم! به لیست شهدا پیوسته ایم

دو شب فکر کردم و امروز امضاء

 

بعد ازین که فهمیدم:

انگشت پای نامه نزدن ، که منجر به کوفی نشدن نمی شود!

مردم  بصره چنین کردند..

اما باید امضا کرد و ثم استقاموا...

 

اما حالا که امضا کرده ایم...

یادمان باشد... "امضا کرده ایم"

 

------------

پی نوشت ۱: تعلل کردم در گذاشتن این پست که خدشه ای نشود خدای نکرده در موج جاری.

پی نوشت ۲: وبلاگ دارها گاهی پشت سر هم پست می گذارند. روان شناس ها دلیل ش را بهتر می دانند...

پی نوشت ۳: به نظر حقیر می سد خوب است خواهران نام کوچک خود را مخفف درج کنند.محض حریم خودشان در فضای عمومی وب

پی نوشت ۴: رفیق مان مطلب خوبی نوشته  به نام :چه کسی را می شود کشت؟!

مراسم ات..

 

گلشن ظهری اس ام اس زد:

دارم فک می کنم یه عده اربعین رفتن حرم حسین...دو نفر رفتن پیش خود حسین....

**

نماز جمعه نرفتم.

بعد از نماز و ناهار و استراحت! پا شدیم رفتیم امام زاده علی اکبر چیذر...مراسم تدفین

**

اسمع ..افهم.. ایها الشهید...

نیاز به تلقین نداشتی...

داشتی تلقین ام می دادی انگار...

**

چه احساسی داری الان که آقا بهت گفته "مصطفای شهید" ؟

http://farsi.khamenei.ir/message-content?id=18512

**

حال ویژه ای دارم نسبت بهتان "مصطفای شهید"...

این سال تولدت که فقط ده سال زود تر از من است دارد له ام می کند..!

این نسل سومی بودنت

این که داریم شهید "هم نسل"می دهیم

این که خدا از نسل ما دارد گلچین می کند

این که همین روزها نوبت بچه های متولد دهه شصت است

اینکه من چه خاکی به سرم می شود در این میان..

بقیه این طور نبودند...علیمحمدی و شهریاری استاد بودند...

هم ذات پنداری نمی کردم باهاشان..بزرگ بودند..

این قدر علی اکبر نبودند...

تو اما داری پدرم را در می آوری...

**

جریان پور آمده بود و آقای مبینی پور

شونزده آذر ۸۸ بود یا ۸۹؟ آن شونزده آذر عاشورایی : قلم شمشیر و سنگرم مکتب است

معلم عاشورایم زینب است...

صدایش خاطرات مبارزاتی! مان را تداعی می کرد...

**

یک بچه ی کوچک پشت سرم از مادرش می پرسید: مامان،چرا مرگ بر آمریکا؟

و مادرش داشت یادش می داد که استکبار یعنی چه...

**

مبینی پور می خواند:

 

قشر دانشگهی بصیر و دانا بود..

پیرو مکتب زینب کبری بود...

علم و فناوری.....

رمز این برتری.....

لا اری الموت الا السعاده...

 

 

++

شهید می دهیم.....

 

اين نهضت بايد زنده بماند، و زنده ماندنش به اين خونريزيهاست .بريزيد خونها را؛ زندگي ما دوام پيدا مي كند. بكشيد ما را؛ ملت ما بيدارتر مي شود. ما ازمرگ نمي ترسيم ؛ و شما هم از مرگ ما صرفه نداريد. دليل عجز شماست كه در سياهي شب ، متفكران ما را مي كشيد. براي اينكه منطق نداريد. اگر منطق داشتيد كه صحبت مي كرديد؛ مباحثه مي كرديد. لكن منطق نداريد، منطق شما ترور است ! منطق اسلام تروررا باطل مي داند. اسلام منطق دارد؛ لكن با ترور شخصيتهاي بزرگ ما، شخصهاي بزرگ ما، اسلام ما تاييد مي شود.

امام روح الله

 

تاریخ جنگ که می خوانم، می بینم هر وقت دشمن کم آورده اقدام به حذف فیزیکی کرده.

 

یادتان هست وقایع ۵۷ تا ۵۹ را...؟

و ترتیب وقایع را...؟

غائله های جدایی طلب..برای اینکه ایران را تجریه کنید و ایرانستان کنید و "چند ایران کوچک بهتر بود از یک ایران بزرگ" برای شما

کودتای نوژه..برای براندازی نظام از دورن.. که ارتشی های طاغوت انقلاب را ساقط کنند

پنج روز بعد از ناکامی کودتا، ملاقات محرمانه صدام و برژینسکی.. و گفت و گو های جنگ

حمله ی مسلحانه .. جنگ... از چهل پنجاه ملیت اسیر گرفتیم...

استفاده از روحیه جاه طلبی بنی صدر و ساز ناکوک اش

به جایی که نرسیدید، بعد از عزل بنی صدر،

سلسه ترور های سال ۶۰ ..

 ۶ تیر.. . ترور ناموفق آقا

و بعد ۷۲ تن...

بهشتی خیلی مزاحمتان بود آخر...

دیالمه هم خیلی حرف می زد...

بعد رجایی و باهنر..

و خیلی های دیگر

 

باز هم چیزی نصیبتان نشد...

جز چشمهای از حدقه در آمده وقتی پل بعثت را دیدید...

و نفت کش هایتان...که خودتان را هم نتوانستید در خلیج فارس جمع کنید.. چه رسد به امنیت منطقه!

 

حالا هم که زیر بار حرف زورتان نمی رویم

حالا که حق مسلم مان را زیر پا نمی گذاریم

حالا هم که نمی ترسیم

باز هم دست از پا دراز تر دست به ترور می زنید...

 

 

گوش های مردم دنیا دراز نیست اما.

 

 

--------------------

پی نوشت:

http://snn.ir/news-13901021032.aspx

جگرم ازین می سوزد که تو هم معاونت فرهنگی ب.د بودی یک زمان....

جگرم ازین می سوزد که فقط ده سال از من بزرگ تر بودی.

جگرم برای خودم می سوزد.

 

تا حالا فکر کردی چرا هیچ کس ما را ترور نمی کند؟!

-----------------------

درین باره:

http://fasleensan.blogfa.com/post-60.aspx

تیر سه شعبه چهار شعبه داشت

 

این چند روز یک پیامک را زیاد دریافت کردم...عذر خواهی می کنم که روضه ی مکشوف است... شب عاشورا ست البته... پیامک این بود که استخوانی که در گلوی علی بود سه شعبه داشت. شش ماه علی بودن را طاقت آوردی..

حاج آقا پناهیان اما یک سخنرانی دارند، همان جامعه حسینی معروف، که می گوید آنها سه گروه نبودند. چهار گروه بودند. و گروه چهارم بود که حسین را کشت

متن آن بخش از سخنرانی که توصیف آن گروه چهارم است در ادامه ی مطلب..

 

ادامه نوشته

چه جوری می شه رفت بحرین؟

http://talabeh3.persianblog.ir/post/110/