این روزها،

مادرم که در 62 سالگی ش قدم می زند،

دوستانی دارد با سابقه ی رفاقت 40-50 ساله...

یادگار روزهای متفاوت... از دوران دبستان در شهری دیگر گرفته تا دانشگاه .از دوران شاغل بودن تا روزهای بازنشستگی... دوستان جلسات معرفتی...دوستان ورزشی..دوستان هم محل..

علاوه بر سابقه ی دوستی دراز، بسیار هم متفاوتند از همدیگر.. از سیکل تا دکترا.. مجرد و متاهل... بچه دار و بی بچه... ساکن قاره های مختلف... با حجاب و بی حجاب... انقلابی و سلطنت طلب...

من اما، هر چند سال یکبار، بین دوستانم، احساس غریبی می کنم! و حس می کنم که عمر یک دوستی دیگر به پایان رسیده... از بیشترشان خبری ندارم و از من خبر ندارند... و با خودم فکر می کنم: وقتی برای هم مهم نیستیم،چرا ادامه ش بدهیم....!! انگار فقط بودن در یک مکان مشترک مسبب دوستی ما بوده.. انگار این فقط یک سلام و علیک معمولی بوده نه رفاقت...

و غصه دار میشوم ازینکه چیزی را جدی گرفته بودم که جدی نبوده!

با اینکه دوستانم با دقت بیشتری و در فضاهای مشخص تری،انتخاب شده اند، اما...دیر شدن زمان و دور شدن مکان، بین مان فاصله ای می اندازد گویی که هیچ وقت با هم نبوده ایم....!

گاهی فکر می کنم شاید داشتن یک مدل اخلاق به خصوص بین من و دوستانم فاصله می اندازد...

گاهی فکر می کنم شاید باید دوستان جدیدی پیدا کنم..