رفاقت ها..
اولین بار
ایام جنوب ۸۸
وقتی من کاری را تحویل گرفته بودم در نهایت خامی
وقتی هنوز هم را ندیده بودیم
تماس تلفنی مان
یک ساعت و نیمی طول کشید
انگار
هزار هزار سال بود
که می شناختمت
انگار
هزار هزار چیز بود
که حرف بزنیم راجع بهش
انگار
همه ی آن هزار هزار چیز
همه
یک چیز بود..
اول بار که دیدمت
چهار راه مسجد بود
از در قدس آمدی
هزار هزار سال بود ندیده بودمت..
هزار هزار بار شده بود
که درست وقتی می خواستم
می آمدی..
هزار هزار بار
توی هال فولاد نشسته بودم
که در باز می شد
می رسیدی
و من
یادم می رفت
که هم الان می خواستم بروم
هزار هزار بار می شد
که تو
ایده ای داشتی
که قبولش نداشتم
خودت را اما
هزار هزار بار
بیشتر از خودم قبول داشتم!
این روزها
من
روزی
هزار هزار بار
به خودم لعنت می فرستم
که
دست کم
هفت ماه ست
از رفیق هزار ساله ام بی خبرم...
گلشن جانم!
این روزها
هی یادم می افتد
غصه ی آن
روایت پیامبر را
که به مرد عرب گفته بود
چهل قدم با کسی همراه باشی
نمی شود بعد بروی سی خودت
ندانی زنده ست یا مرده
این روزها
با استیصال
توی ایمیلم
می گردم دنبالت
که ردی پیدا کنم
نمی کنم اما...
هی گریه می کنم و دلم وا نمی شود!
...