بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود.....
خنکای نسیم شبانه ی تپه های میشداغ
معبر فانوس ها که می بردت در تاریکی
...
طاق نصرت ..
بوی اسفند
نخل...
آسمانی ستاره دار..
مشرف بر شهر..
این همه،ماه ها بود که نبود و جمعه ای که گذشت ،بود...
کهف الشهدا/جمعه ای که گذشت..از نماز مغرب...
که برای تو و من ،
توهم شب های دوکوهه بود
تصور شب رستم پور و همه ی حواشی اش
شب های تخریب
شب هیئت محبین بچه های هنر توی ساختمان نیمه کاره ی خیابان احمد قصیر
شب احیای دانشگاه و فروش محصول برای سومالی
همه ی آن شب هایی که با هم زیر آسمان خدا گذراندیم
....
دیشب، کلید خانه مان را تحویل گرفتیم...
و تو یادت هست...
همه ی کلید های همه ی اتاق های همه ی هتل هایی که در مشهد الرضا تحویل مان دادند...
الحمدلله اصدق القائلین...
این روزها،دلم به اندک بهانه ای یادتان می کند...
این روزها که حس غریب مسافر بودن دوره ام کرده...
حس یک افتتاحیه ی سالنی و شروع یک زندگی..
حسی شبیه روزهای مانده به سوار شدن قطار اولین جنوب...
این روزها؛ پس انداز دلم، روزهای با شما گذشته است..
...