همین جوری نمی گویم.

 

باید اول ....

احساس کنی که طلایی گنبد طلاییه را ،از شیشه ی اتوبوس دیده ای و دلت لرزیده.

مسئول اتوبوس با معین  هماهنگ کرده و گفته که :بچه ها پیاده شین

بعد پیاده شده ای روی خاک نرم طلاییه و احتمالا قدری هم گل و شل است این وقت سال

از طاق نصرت که رد شده ای دیگر کفش هایت تاب نیاورده اند و جدا شده اید از هم...

پیش رفته اید به سمت آبگرفتگی و یک جایی نشسته اید . یک جایی که رو به رویت جزایر مجنون باشد

داری بین ۶۳ ، ۶۴ و بدر و خیبر و اینکه کدام به کدام بود می چرخی که صدای راوی بلند می شود.

از  آن راوی ها که صدایشان می پیچد توی باد و شق می خورد توی سرت....

از آن راوی ها که سال ۸۵ یک بار گفته اند :تکلیف ات را همین جا روشن کن و هنوز طنین اش توی سرت می پیچد.

راوی می گوید:

به خدا خودم شاهد بودم که آخرین لحظه ها، وقتی از زمین و زمان آتش می بارید ، حاج ابراهیم همت پشت بی سیم می گفت :

"فقط یک دسته،فقط یک دسته نیروی تازه نفس به من بدهید تا جزایر را حفظ کنم.."

 

یک دسته نیرو در ضوابط نظامی استاندارد حوالی ۴۰-۳۰ نفر است اما چه بسا که توی طلاییه و محاسبات سپاه به کمتر از آن هم اطلاق می شده..

 

بعد راوی داد می زند و صدایش می پیچد توی باد و شق می خورد توی سرت که:

بچه ها حاج همت هنوز منتظر آن یک دسته است ...

و گریه راوی را امان نمی دهد.

تو را هم...

 

بعد می آیی  این جا

بی خیال آن یک دسته ، که اگر بودی ، یک نفر کمتر لازم داشت و

 بی خیال حاج همت که تنها ایستاده بود و

بی خیال جزایر و

بی خیال حکم امام و...

...