همه اش یاد خاطراتتان می افتم این روزها

یاد ۱۶-۱۰-۸۷

که می شد هشتم محرم

یاد آن روز صبح زود دانشگاه

یاد بقیع وسط چهارراه ،روزهای بعد از آمدنتان

یاد پنجره ی دانشکده که مشرف بود به مزارتان،

یاد شب های دانشگاه بعد از نماز مغرب

یاد همه چیزهایی که با اجازه تان تحویل گرفتیم

یاد دیدار های فوری مان،به تمنای اینکه "فرقان" عنایت کنید. وقتی که نمی دانیم چه کنیم.

یاد اتاق شورا-سال ۸۸- حوالی جنوب که چقدر حضورتان تابلو بود...

یاد "اخلاق" که چیز خوبی بود.. که اصلا جلوی شما مگر می شد بی اخلاقی کرد..

یاد قطاری که نداشتیم-بارانی که می آمد-اضطرار...

یاد اروند- نشنیدن هیچ کدام از حرفهای راوی از اضطراب و فقط توسل بهتان..

یاد امتدادتان.. که چقدر امتداد داشت..

یاد سال های روی قبرتان...که هم سن بودیم..

 

رفتیم سر مزار صاحب اردو های آخر امروز..مهدی رجب بیگی..چمران...آوینی. آن پنج تا که هیچ. انگار وسط قلب مان دفنشان کرده اند، به سنت مولایشان که قبره قلب من والاه... 

آه.